فرشته ی من...
وقتی تو دست من و ثانیه ها را می گیری چشم هایم را می بندم؛ یک نوک پا به دیدن خدا می روم ناغافل صورتش را می بوسم و آرام به گوشش می گویم : چه خوب که حواست نبود و این فرشته را روی زمین برای من جا گذاشتی!
هععععی
بعضی وقتا یه جوری بعضی آدما به دلت میشینند که نمیدونی چی شد که اینطوری شد!!!
خصوصی
به این فکر میکردم که چقدر مشتاقی نسبت به من؟ هرچی بیشتر فکر میکنم میبینم هیچ اشتیاقی نداری و وقتی یه رابطه اینجوری پیش میره یعنی مرگ تدریجی یک رویای شیرین برای من ادامه مطلب نوشته شده برای خودم...
چی بگم...
چقد بی معرفت شدی.... حالا که روزا کلاس نداری و سرت شلوغ نیست... لااقل یه احوالی بپرس بی معرفت چی بگم؟ شاید سرت با کسای دیگه گرمه... شاید دوره من تموم شده بیخیال من دیگه عادت کردم هرجاهستی خوش باشی...
بانوی مهربون
چقد ازاین حس لبریزم... بانوی مهربون من چقد دوستت دارم خودت میدونی..هرجا هستی و مشغول هرکاری لبت خندون باشه... دیروز دیدمت و حالا امروز دلم بیشتر بهونتو میگیره... هوووووف خدایا چقد این حس کلافگی بده
...
همین الان توی سالنم... توی اتاقی... دلم لک زده پیشت باشم ولی... لعنت به این حس بدی که تو دلمه لعننننننت