فرشته ی من...
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/8 | ساعت: 6:41
وقتی تو دست من و ثانیه ها را می گیری چشم هایم را می بندم؛ یک نوک پا به دیدن خدا می روم ناغافل صورتش را می بوسم و آرام به گوشش می گویم : چه خوب که حواست نبود و این فرشته را روی زمین برای من جا گذاشتی!
دلم اینجوری تنگ شده ...
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/8 | ساعت: 6:41
برای دل خودم نوشتم... خصوصی و محرمانه... دلم آروم بگیر لطفا...
هععععی
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/8 | ساعت: 6:41
بعضی وقتا یه جوری بعضی آدما به دلت میشینند که نمیدونی چی شد که اینطوری شد!!!
خصوصی
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/8 | ساعت: 6:41
به این فکر میکردم که چقدر مشتاقی نسبت به من؟ هرچی بیشتر فکر میکنم میبینم هیچ اشتیاقی نداری و وقتی یه رابطه اینجوری پیش میره یعنی مرگ تدریجی یک رویای شیرین برای من ادامه مطلب نوشته شده برای خودم...
چی بگم...
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/8 | ساعت: 6:40
چقد بی معرفت شدی.... حالا که روزا کلاس نداری و سرت شلوغ نیست... لااقل یه احوالی بپرس بی معرفت چی بگم؟ شاید سرت با کسای دیگه گرمه... شاید دوره من تموم شده بیخیال من دیگه عادت کردم هرجاهستی خوش باشی...
بانوی مهربون
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/8 | ساعت: 6:40
چقد ازاین حس لبریزم... بانوی مهربون من چقد دوستت دارم خودت میدونی..هرجا هستی و مشغول هرکاری لبت خندون باشه... دیروز دیدمت و حالا امروز دلم بیشتر بهونتو میگیره... هوووووف خدایا چقد این حس کلافگی بده
...
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/8 | ساعت: 6:40
همین الان توی سالنم... توی اتاقی... دلم لک زده پیشت باشم ولی... لعنت به این حس بدی که تو دلمه لعننننننت